أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
331
تجارب الأمم ( فارسى )
آزمونى است براى آنان كه از پس من مىآيند . من چيزى را براى آنان بر جاى نهم كه خدا و پيمبرش گفتهاند : پيروى از گفتهء خدا و پيمبر خدا ، كه توشهاى جز اين نداريم . چيزى كه هم در سايهء آن ، به اين همه رسيدهايم . » [ كارى كه عمر با خالد وليد كرد ] به سال هفدهم هجرت بود كه خالد وليد ، و عياض ، در سرزمين دشمنان پيش رفتند . خالد ، زير دست بو عبيد ، بر سپاه قنّسرين [ 1 ] سالار بود . به خواستههاى كلان دست يافته بودند . در قنّسرين ، كسانى از خالد نيكى خواسته بودند كه يكىشان اشعث قيس بود . خالد ده هزار به اشعث داده بود . در كارگزارى خالد ، چيزى از چشم عمر پنهان نمىماند . به خالد نوشت ، تا كسانى را كه در جنگ شام برون شده بودند و كسانى را كه از او دهش گرفتهاند ، براى وى بنويسد و خالد بنوشت . پس عمر پيك را پيش خواند و نامهاى به بو عبيد نوشت و با پيك به سوى وى فرستاد كه ، خالد را بر پاى دارد و او را هم با دستارش ببندد و كلاه از سرش بردارد ، تا بگويد كه به اشعث ، دهش از كجا كرده است : از دارايى خود ، يا از تاراجى كه در جنگ گرفتهاند . اگر گويد كه از دستاورد جنگ بوده است ، نادرستى خويش را پذيرفته است . اگر گويد كه از دارايى خود وى بوده ، ريخت و پاش كرده است . بارى ، به هر روى ، بر كنارش كن و كارش را بر كار خويش بيفزا . پس ، بو عبيد به خالد نامه نوشت و خالد بيامد . آن گاه مردم را گرد كرد و خود بر منبر نشست و آن پيك به سخن ايستاد و از خالد چنين پرسيد : - « اى خالد ، دهشى كه به ده هزار كردهاى ، از كجا دادهاى ، از آن تو بود ، يا از دستاورد جنگ ؟ » خالد پاسخ نمىگفت . پيك چندين بار بپرسيد . بو عبيد بر منبر خاموش نشسته بود و سخنى نمىگفت . سپس ، بلال برخاست و پيش آمد و به خالد گفت : - « امير مؤمنان چنين فرموده است . »
--> [ ( 1 ) ] قنّسرين : شهرى آبادان كه از آن جا تا حلب يك كوچ راه بود . در سال 351 هجرى كه روميان بر حلب تاخت آوردند ، مردم قنسرين بترسيدند و از آن شهر بتاريدند . ( مراصد الاطلاع ) .